قهوه ناب تلخه؛ حتی با یه دنیا شکر
ماه هاست نشانه ی تورا می گیرم از این صفحه ی سیاه که گاه گاه نور می دهد ، صدا که جای سرخی زبان سیاه می جهد از آن گاه با صدا گاه بی صدا ولی دریغ این سیاه رو سیاه نه عشق می شناسدو نه خستگی راه خیره مانده ام به راه یک صدای بی صدا اشتباه پشت اشتباه چرا که حرف این سیاه می رسد از آن دل سیاه اشتباه پشت اشتباه آه که شب شدو هنوز من نشسته ام چشم به راه این سیاه چه با صدا چه بی صدا وقتی دل تنگ تو بودم تو صدامو نشنیدی روی گونه های خیسم رد اشکامو دیدی اشک من نزاشت ببینم با کدوم ستاره رفتی چقد عاشقانه موندی چقد عاشقانه رفتی آخرش می کشه منو بغضی که توی صدامه اینا قصه نیست عزیزم دفتر خاطره هامه ساکتم غرق سکوتم تشنه ام کویر لوتم تو همیشه نیستی اما من همیشه روبه روتم مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟ دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج میشدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت:میخواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمیتوانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! و من باز دوباره هر روز به این خراب آباد سر می زنمو می خوانمو اشک می ریزم به یاد روزی که اولین دیدار در چشمانت درخشید و چه دیداری و چه چشمانی که مات کرد چشم خیره مرا تا امروز هنوز هم دست بر نمی داری از این بی وفایی چه سود ؟ تمام روزهای شاد من در این گوشه گذشت یاد باد آنان که مرا یاد کردندو رفتندو نیستند و می دانی ؟؟ که تنها از آدم ها ردی از خاطره ها می ماند ؟ و این قانون این بی سروسامان مقام است که می گوید آتش در جانو عشق بی فرجام آن روز ها شعرم قفس بود این روز ها دنیای من زنجیرو زندان است آن روز ها دیوانه ی عشقم این روز ها دیوانه ی زنجیری شهرم آن روزها درگیر یک لیوان این روزها لیوان لبریزم آن روزها در فکر یک دیدار این روزها بیمار بیمارم آن روزها شاید تو هم بودی این روزها تنهای تنهایم آن روزها یک شعله خاکستر این روزها مجنون سیگارم این روزها دیگر چیزی نماند از من خطی بر این کاغذ نقشی به دیوارم (اطلسی) دنیای ما اندازه هم نیست من عاشق بارون و گیتارم من روزها تا ظهر می خوابم من هر شبو تا صبح بیدارم دنیای ما اندازه هم نیست من خیلی وقتا ساکتم سردم وقتی که می رم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم 

| Design By : Pars Skin |

